مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
138
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كسى كه بمبارزت بدرآمد ، غول كوهى بود و درختى بر دوش داشت . در ميان دو گروه بانگ برزد كه : من سعدان غولم . اگر كسى بمبارزت من خواهد آمد ، به زودى برآيد . آنگاه سعدان غول بانگ بفرزندان خود زد و گفت : هيزم و آتش آوريد و بيفروزيد كه من بسى گرسنهام . هيزم جمع آورده ، در ميان ميدان ، آتش بيفروختند . آنگاه دليرى از كافران بمبارزت غول برآمد و عمودى آهنين چهل منى بر دوش داشت . بر سعدان حمله كرد و به او گفت : اى سعدان ، مادرت بر تو بگريد . چون سعدان سخن او بشنيد ، برآشفت و درختى را كه بر دوش داشت ، بر هوا برده ، بر آن دلير فرود آورد . و درخت بعمود برآمد و درخت و عمود ، هر دو بر سر دلير برآمدند . استخوانهاى او را درهم شكستند . و آن دلير ، مانند ، نخل بريده بر زمين افتاد . سعدان غول بانگ بغلامان زد كه : اين گوسالهء فربه را بر آتش نهيد و او را بريان كنيد . غلامان سعدان به زودى پوست از آن كافر برداشته ، او را در آتش بريان كردند و پيش سعدان غول بياوردند . سعدان او را پاك بخورد و استخوان او را بمكيد . چون كافران ، حال سعدان بديدند ، اندامشان بلرزيد و حالشان دگرگون شد و گونهء ايشان متغير گشت . با يكديگر بگفتند : هركس كه بمبارزت اين غول رود ، غول ، او را بخواهد خورد و استخوانهاى او را بخواهد مكيد . پس لشگريان كفار از قتال بازايستادند و از سعدان غول و فرزندانش بهراس اندر شدند و بسوى شهر خويشتن گريختند . آنگاه غريب بانگ بر قوم خود زد و بايشان گفت : بگريختگان هجوم آوريد . سواران عرب و دليران عجم ، روى بملك شهر بابل و لشگر او گذاشته ، تيغ بر ايشان بنهادند و بيست هزار تن از ايشان بكشتند و به شهر اندر شدند و بقصر ملك جمك هجوم آوردند . سعدان غول با عمودى آهنين روى بقصر نهاد . ملك جمك پيش آمد . سعدان غول ، عمود بوى بزد و او را به زمين انداخت و بهركس كه پيش ميآمد ، عمودى بيش نمىزد . در آن هنگام از مردمان ، آواز الامان الامان بلند شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .